گل پسرم گل پسرم ، تا این لحظه: 12 سال و 26 روز سن داره
ازدواج منو بابایی ازدواج منو بابایی ، تا این لحظه: 16 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

متولد ماهِ مــــهر...

17هفته و 4روز_ معلوم شدن جـــنسیت

سلام عزیز مامان خوبی؟ دیگه ازین به بعد باید بهت بگم " گل پـــــــــسر " مامان آره عزیزم همین الان از سونوگرافی اومدیم و فهمیدیم جنسیت شما پسملیه بابارحیم هم الان کنار من ایستاده و از ذوقش داره میخنده نمیدونی وقتی فهمید شما پسری قیافش چجوری شد!!!! برقی تو چشماش افتاده که تا حالا ندیده بودم اولین چیزی که پرسید این بود: سالم بود؟حالش خوب بود؟ خداروشکر که صحیح و سالم بودی و حالت خوب بود وزنت( 20 +_) 260گرم بود و قدت 15 سانتیمتر ضربان قلبت هم 136 سنت رو توی سونو نوشت 18هفته و +_1( البته نمیدونم درسته یانه چون الان بحساب خودم 17هفته و 4روزی). گل پسرم,قند عسلم همون اول که از سونو اومدم بیرو...
20 ارديبهشت 1393

16هفته و 6روز

سلاااام عزیز دردونه ی من خوبی مامان؟ خوش میگذره؟ ببخشید که اینبار هم تاخیر داشتم و نزدیک به 3هفته برات ننوشتم به من میگن یه مامان تنبل مامانی وقتی پای سیستم میشینم سرم و چشمام خیلی دردمیگیره به همین خاطر کمتر میام. خوب بریم برات تعریف کنم تو این چندوقت چه خبر بوده! چندروزیه که شدیدا درگیر عفونت شدم و این خیلی نگرانم کرده چندین بار هم دکتر رفتم و دارو خوردم حتی یه شب بیمارستان هم رفتیم چون احتمال این بود که بستریم کنن ولی نکردن اگه اشتباه نکنم سوم اردیبشهت بود که رفتم پیش آقای دکتر و گفتم که عفونت دارم و بیمارستان بهم گفته که احتمالا کیسه آبت هم پاره شده,دکتر برای اطمینان بیشتر سونو انجام داد خدارو هزاران ...
15 ارديبهشت 1393

14هفته...

سلاااااام خوشگل مامان !خوبی عزیزم؟ ببخشید با دوهفته تاخیر اومدم! همش تقصیر باباست عکسای شما توی گوشیشه؛ یادش میره بریزه روی سیستم من هی امروز و فردا کردم شاید عکسارو بریزه دیدم اون که حواس نداره!! حالا برات مینویسم بعدا عکسهاشو اضافه میکنم. خوب عشقِ مامان, جونم برات بگه که امروز هفته ی چهاردهم هم به سلامتی تموم میشه آخرین باری که برات نوشتم گفتم که میخوایم بریم بابلسر خونه آقاجون. اون روز بابا که از اداره اومد سریع وسایلا رو جمع کرد و ساعت 1ونیم راه افتادیم جاده خوب بود خداروشکر ولی از ورسک تا قائمشهر ترافیک سنگین شد بارون میومد برف میومد!تگرگ میزد!! اصلا یه وضعی! منم خسته شده بودم صندلی ماشینو خوابوندم و دراز...
26 فروردين 1393

12هفته...

سلام خوشگل مامان خوبی قند عسلم؟ فردا هفته 12مون تموم میشه و انشالله از پس فردا وارد هفته 13 میشیم هنوز هم باورم نمیشه هستی!!! یه وقتایی که تو فکر فرو میرم و بهت فکر میکنم قند تو دلم آب میشه! باورم نمیشه که الان یه موجود زنده،از جنس خودم و رحیم تو وجودم داره رشد میکنه! خداروشکر خداروهزاران بار شکر بخاطر وجودت عزیزدلم امروز  یازده فروردینِ. خانواده بابایی چندروزی هست رفتن بابلسر خونه ی آقاجون(پدربزرگ بابا) هرسال ماهم میرفتیم ولی امسال ترجیح دادیم دیرتر بریم البته اولش که نمیخواستیم بریم!!(یعنی من نمیخواستم) ولی بابا خیلی دلش هوای شمال کرده...البته منم همینطور ولی چون دکتر گفت ترجیحا سه ماه اول م...
12 فروردين 1393

11 هفته....سال نو مبارک...

سلام عسل مامان خوبی؟ عیدت مبارک عشق من چقدر خوشحالم که امسال رو با تو شروع کردیم انشالله سال خوبی باشه برامون و تو هم صحیح وسالم و به موقع بیای بغلمون   پنج شنبه شب لحظه ی سال تحویل منو بابایی کنار هم نشستیم یه دستمون تو دست هم بود یه دستمون هم روی تو بی اختیار اشک تو چشمام حلقه زده بود؛ازینکه امسال کنارمون هستی خیلی خوشحالیم و خدارو شاکر هستیم. امسال موقع عید دیدنی و دید و بازدید همه سراغت رو میگرفتن و حالت رو میپرسن. همه هوامو دارن که جام خوب باشه؛ کار نکنم غذامو بخورم و....کلی تحویلمون میگیرن چه حس خوبیه که هستی! راستش هنوز حالم رو به راه نشده و تهوع و...ادامه داره همین الان که دارم برات مینویسم جلوی ب...
5 فروردين 1393

10هفته و 2 روز(آخـــرین پست سال 92)

سلام خرمای شیرین مامان خوبی کوشولو؟ عزیزم ببخشید اینقدر دیر به دیر آپ میکنم! بخدا نینی وبلاگ خیلی داره اذیت میکنه کلا پشیمون شدم ازینکه از بلاگفا نگرفتم! از سه شنبه میخوام آپ کنم نمیشه!! بیخیال... امروز شما 10 هفته و دوروز سن داری یا به حسابی دیگه دوماه و 11 روزه که  تو دل من جا شدی شما الان باید اندازه ی یه خرما باشی وزنت هم اگه اشتباه نکنم 8 گرمِ البته سونو نرفتم و اینا اطلاعاتی هست که در موزد جنین در هفته های مختلف نوشتن. اینم عکس فرضی شما در هفته 10 البته دوروزه  که وارد هفته 11 شدی.این ماه هفته پیشِ. از احوالات اینجانب بگم که گفتنیه!! درست از زمانی که وارد ماه سوم شدیم حالم ازین رو به اون رو شده ...
29 اسفند 1392

9هــفته (ماه سوم جنینی)

سلام عزیزدلم سلام خوشگلِ مامان سلام زندگی مامان عزیزم ببخش که اینقدر دیر آپ کردم؛آخه این نینی وبلاگ خــــــــــــــــیلی اذیتم میکنه چند روزه میخوام پست بذارم نمیشه که نمیشه! الان که دیدم شد شوکه شدم! خوب عزیز دل مامان خوبی؟ الان بالای وبلاگت اینو نوشته: .::عزیزدل مامان و باباش 2ماه و 2 روز و16ساعت و 24 دقیقه است که تو دل مامانشه.:: این یعنی اینکه منو شماا وارد ماه سوم شدیم بسلامتی. آخرین پستی که نوشتم گفتم میخوایم بریم سونو گرافی.سونویی که بودن یا نبودن تورو برامون مشخص میکرد 13اسفند 92 ساعت 3عصر وقت سونو داشتم سریع با همسری خودمونو رسوندیم مرکز.حدود 40دقیقه تو اتاق منتظر نشستم تا نوبتم بشه تمام این مدت بابای بیرون م...
21 اسفند 1392

7هفته و 6روز

سلام عزیزدلم خوبی؟ ببخشید اینقدر دیر اومدم؛راستش مامانی یه کم دست و دلم به نوشتن نمیره! پنجشنبه 2اسفند لک بینی داشتم!همون شب هم مهمون داشتیم(خانواده من) دست به هیچ کاری نزدم و فقط استراحت کردم و مامان جون و خاله ها و زندایی کارهارو کردن خیلی ترسیده بودم ولی به روم نمیاوردم که مامان جونو نگران کنم! یکشنبه از دکترم وقت گرفتم رفتم پیشش,دوباره سونوم کرد و بازهم تورو ندید! گفتم آقای دکتر ممکنه پوچ باشه؟ با یه لحن نه چندان امیدوار گفت:نه!من جوانه های جنینی رو میبینم انشالله تا دوهفته دیگه میبینیش. درد داشتم گفت بخاطر کیستِ! دردش خیلی اذیتم میکنه :( ولی تحمل میکنم اونروز دکتر بهم گفت فـــــقط استراحت میکنی و داروهاتو استفاده...
12 اسفند 1392

6هفته و 1روز

سلام عزیزدل مامان خوبی؟ عشقم امروز سالگرد ازدواج منو باباییه هاااااا چقدر خوشحالم که امسال هم تولد بابایی و هم سالگرد ازدواجمون پیشمون بودی بهت که گفته بودم,دیروز امتحان شهری رانندگی داشتم,وقتی داشتم از آموشگاه میرفتم سمتِ محل امتحان خیلی استرس داشتم,دستم رو گذاشتم روی شکمم و بهت گفتم: عشقم؛دعا کن مامانی قبول بشه...من مطمئنم تو اگه دعا کنی من قبول میشم و خداروشکر همین هم شد قربونت  برم که برای مامانی دعا کردی فدااااات بشم من ... دیروز عصری وقت دکتر داشتیم,اولین باری بود که میخواستیم روی ماهت رو ببینیم دکتر یه سری سوال ازمون پرسید و یه سری توصیه های ایمنی کرد و گفت برو تو اتاق تا سونوت کنم. بابایی هم اومد پیشم...
30 بهمن 1392

5هفته و شش روز

سلام عدس کوچولوی مامان خوبی؟ چرا عدس؟؟؟!! چون شما الان اندازه ی یه عدسی خوشگلم الهی قربونت برم من... ما الان تو هفته ی ششم بارداری هستیم؛و شما تقریبا این شکلی هستی: وای مادر فدات شه, قربون کله ی کچلت بشم تواین هفته شروع کردی به تکون خوردن,ولی متاسفانه من حس نمیکنم فعلا! باید تا پایان سه ماهگی صبر کنم تا وول خوردنت رو حس کنم عشقم. الان داره بارون میاد چه جور!!! من عاااشق بارونم امروز باهم رفتیم کلاس رانندگی؛آخه فردا امتحان شهری دارم, بعد باهم رفتیم شبکه بهداشت و مامانی واکسن کزار زد. داشتیم برمیگشتیم که بارون شدیدی کرفت داشتم تلفنی با بابایی حرف میزدم,خیس خیس شدیم. ولی اشکال نداره من عاشق خیس شدن تو بارونم :...
28 بهمن 1392